به پنجره بسپار...
نور را در چشمان من نتابد...
من از فضای بیرون بریدم که...
در این چهار دیواری چیزی نبینم...
نمی‌خواهم رویاهایم را...
با نور نیست و نابود کنم...
من فقط زنده به رویا هستم...
*
تنها نوری که...
رویاهایم را جان می دهد...
برایم جذاب است...
همان نور خفیفی که...
رویاهایم را پوشش می دهد...
در فضای تاریک وجود من...
باقی نور ها...
فقط قاتل تنها دلخوشی های آدمی است...
*
بله نور واقعیت است...
اما در جهانی که...
واقعیت وجود ندارد...
نمی توان دلخوش به دیدن واقعیت بود...
باید چشم ها را بست...
و در تاریکی وجود...
به دنبال رویایی گشت...
تا بتوان فردا را دید...
وگرنه واقعیت سال هاست که...
در وجود آدم ها مرده

بهترین قصه ها...
همیشه تلخ به پایان می رسند...
شاید اگر اینطور نبود...
اصلا قصه ای وجود نداشت...
ماجرای هر کدام از ما آدم ها هم...
یک قصه ناتمام است...
که گاهی زود به پایان می رسد...
*
دلم می‌خواست...
کتاب را در همان زمان که...
به وسط های قصه رسید...
می بستم...
همان جا که پر از تشویش بود...
مگر زندگی چیزی جز این تشویش هاست...
حداقل اینطور هنوز...
همه چیز سر جای خودش بود...
نه اینطور جدا از هم...
*
افسوس که آدم ها...
کنجکاو تر از آن هستند که...
به داشته های خود قانع شوند...
همیشه از همان ابتدا...
در فکر پایان هستند...
و هر طور شده خود را...
به آن پایان می رسانند...
آن وقت خودشان می مانند و خودشان...
انگار زندگی مسابقه ای باشد که...
هر کسی باید زودتر از بقیه به انتهایش برسد...

بعد از من...
درختی سبز خواهد شد...
در کنار جاده ای رو به فردا...
تا در انتظار قد علم کند...
و سال ها منتظر و چشم به راه خواهد ماند...
که خاک من...
از جنس انتظار است...
*
شاید هم بعد از من...
کوهی از دل خاک بیرون آمد...
کوهی از صبر و انتظار...
اینقدر که صبر کردم و ماندم...
سخت شدم چون کوه...
من همین حالا در خودم...
کوهی را حس می کنم که...
پشت آن گیر افتاده ام...
*
من تمام این راه را...
تا تو دویدم...
هر چند همیشه دیر رسیدم...
اما بارها تا تو آمدم...
تا همانجا که تو بودی...
اما شاید همیشه دیر رسیدم...
چون تو کم صبر بودی...
و من هرگز نفهمیدم که...
چرا آدمی باید همیشه در حال رفتن باشد...

تو را دوست دارم...
بیشتر از همه آن چیزهایی که...
تو دوستشان داری...
بیشتر از آن چه که فکر کنی دوستت دارم...
و این همان چیزی است که...
نگذاشته من...
جز چشم های تو چیزی را به یاد بیاورم...

*

چیزی تغییر نکرده...
من هنوز همان هستم که بودم...
همان که دلش برای صحبت با تو...
غنج می رفت...
و برای دیدنت حتی در رویاهایش...
خودش را گم می کرد...
من هنوز به تو...
و نبودنت عادت نکردم...

*

آسمان را در هم می فشارم...
همانطور که تو...
دلم را...
بغض آسمان می ترکد...
شب و نیمه شب می غرد...
اما من نمی توانم خالی شوم...
در من تو نشسته ای...
من چگونه می توانم از تو خالی شوم...

شاید...
هرگز نباید می خواندمت...
که از سطر سطرش...
و از هر صفحه و اتفاقش...
تو و حرف هایت را به یادم می آورد...
شاید قرار شد من این کتاب را بخوانم...
چون تو خواستی...
چون من تو را هنوز بلد نبودم...
*
بی شک...
تو در این داستان زندگی کرده ای...
و این کتاب را...
همینطور به دستم نداده ای...
تو می دانستی که...
کی و کجا...
چطور مرا بهم بریزی...
*
من از این داستان...
و از این حقیقت که زندگی...
بازی آدم هاست...
خواهم گذشت...
اما در آن قسمت از داستان ها...
که با تو گره خورده...
و نقطه مشترک همه آدم هاست...
هرگز نمی توانم بگذرم...
*
داستان سووشون...
به زبان تو گره خورده...
و چشم های من آن را...
با صدای تو می خواند...
انگار راوی اول و آخر این رمان...
همیشه تو بودی...
و من تمام مدت همراه روایت تو...

چیزی در دلم...
در هوای قفسه سینه ام...
بند می آید...
و به شکل غم انگیزی...
من این بند آمدن را حس می کنم...
انگار که دنیا...
به اندازه یک مشت کوچک شود...
و من لای همین مشت...
له شوم...
*
حس عجیبی است...
که از فکر آینده...
در من رسوخ پیدا می کند...
و مرا تا ریشه می سوزاند...
و من بار دیگر...
از خاکستر خودم...
سر بر می کنم تا...
هنوز امیدوار باشم به فردا...
*
حس بدی است...
کابوس تنهایی...
وقتی میان آدم ها باشی...
و ناگهان...
تنهایی تو را در هم می فشارد...
نفست بند می آید...
و قلبت نامنظم می شود...
*
انگار کسی...
همه تو را با خود برده باشد...
و تو مانده باشی و صفحه ای بی کران سیاه...
که حتی خودت را حس نمی کنی...
فقط محض بودنت...
تو را از این درد آگاه کند که...
نه تنها که تنها مانده ای...
حتی این تو خود توی واقعی نیست...

باز باران...
اینجا سرزمین باران است...
آدم هایش هم از جنس همین باران...
انگار قرار نیست حتی...
باران غم را از ما آدم ها...
بشوید و ببرد...
بلکه می آید تا به ما یاد آوری کند...
که قرار نیست باران همه چیز را پاک کند...
بله باران و باز باران...
اینقدر باران خواهد بارید تا...
زندگی جریان داشته باشد...
آن هم در دل تابستان...
اصلا چه فرقی دارد که...
در دل کدام فصل باران می گیرد...
مهم زندگیست که با تمام این اوصاف...
هنوز نبضش می زند...
نه اشتباه نکن...
فصل ها جابجا نشده اند...
این ما آدم ها هستیم که...
گم شده ایم در این فصل ها...
و هر جا که می رویم...
همه چیز تغییر کرده...
چون ما آدم ها به هم ریخته ایم...
می دانی...
غم باران به کنار...
غم این آسمان و شالیزار هم به کنار...
غم ما آدم ها اما...
هرگز فراموش نمی شود...
و چه حس بدی دارد...
غم همه اینها را با هم داشتن...

دیر آمده ام...
از میان یک فاصله...
که از خطی ممتد باقی مانده...
و حالا...
مدام در میان این خط فاصله...
مسافر شده ام...
اما راه به جایی نمی برم...
منِ مغرور...
اینقدر این پا و آن پا کردم تا...
ردش را...
در میان همین فاصله ها...
انگار برای همیشه گم کردم...
و شاید او...
برای همیشه رفته...
مثل همان ابتدا که هرگز نبود...
و حالا من سرگشته...
می روم و می آیم...
بی آن که فرصتی دست دهد...
تا چشمانش را برای یک بار دیگر...
حتی از دور ببینم...
اگر روزی خواستم...
این غرور لعنتی را...
در تنهایی خود به آغوش بکشم...
یادم نمی رود که...
خودم به دست خودم...
فرصتی را که...
یک عمر در انتظارش بودم...
با دستان خودم کشتم...

با این همه سرعت که...
زندگی رو به فردا در حرکت است...
اگر جایی گلی رویده بود...
چگونه باید ایستاد و لحظه ای...
از این زندگی لذت برد...
چرا نباید ما آدم ها...
اندکی توقف کنیم...
تا زندگی را در دستانمان لمس کنیم...
*
ما تا کجا...
قرار است فقط برویم و برویم...
مگر اینجا و لحظه اکنون...
چه چیز کم دارد...
که ما به بهانه آن...
تمام امروز ها را پشت سر می گذاریم...
مگر امروز همان فردای دیروز نیست...
*
احساس می کنم...
در میان یک خواب طولانی...
تنها مانده ام...
بی هیچ رویایی...
برای همین نمی توانم جایی بروم...
و با کسی درد و دل کنم...
بله من در دنیای خودم تنها مانده ام...
*
اگر قرار بر این باشد...
من تا همیشه اینطور خواهم ماند...
تنها و در دنیای خودم...
در میان یک خواب طولانی...
که از هر طرف آن...
تا بی نهایت کسی نیست...
انگار که تنها آدم ساکن آسمان باشم...

ما به هم آلوده ایم...
در خواب...
در رویاها...
در لحظه لحظه های زندگی...
ما به هم فکر می کنیم...
یا حداقل من اینطورم...
من یک بار برای همیشه...
به تو آلوده شده ام...
*
هیچ چیز نمی تواند...
این آلودگی را کم کند...
شاید سال ها بعد...
من هم دچار فراموشی شدم...
اما گمان نمی کنم آن زمان هم...
بتوانم تو را به یاد نیاورم...
اینطور که تو نیستی و هستی...
تا همیشه خواهی بود...
*
خودم را فراموش می کنم...
تو می شوم...
در تمام جاهای که می روم...
در واقع این تو هستی که می روی...
من فقط جزئی از تو هستم...
تو می روی و من ناخواسته...
به دنبال تو کشیده می شوم...
*
من تو هستم...
و تو من نیستی...
این جدایی و نبودن...
بر خلاف همیشه...
از ما من ساخته...
یک من نصفه و ناتمام...
که بعد تو...
حتی خودش خودش را نمی بیند...

تعداد صفحات : 10